وقتی مداد رو میتراشی انگار داره با نوک تیزش می خنده ؛
اون موقع راحت تر میتونی بنویسی ؛
بنویسی :
ـ همۀ موجودات به هوا عروج می کردند ،
آدما در نسیم می پیچیدند و گم می شدند ،
آسمان پر از کبوتر بود ،
همه خیره به اندام فرشته ها که در هاله ای غرق می شدند ،
روح ها نگران ، مثل ستاره های چکیده
خیره به تصادف ابرهای بالای بام .
آدما سرمست و همچنان خیره ... .
روح ها نگران ... در این عروج و پیچیدن و گم شدن ؛
هیچ آدمی کبوتر صلح رو پیدا نکرد .
.
با کلمات قلنبه و سُلنبه ، اِدعای دانایی و خردمندی میکنند ، این موجوداتِ ساده هم به نافهمی محکوم ؛
بلند خندیدن نشونۀ عقل زایل شده است ، پس تو هم موجود نافهمی هستی ؛
- چون در لغت نامۀ دانایان خنده ای وجود نداشت .
یک جفت گوش سالم کفایت میکند برای شنیدن عرایض یک نافهم ؛
پس گوش کن :
من نافهمم ، میخندم ، و این نافهمی را افتخار میدانم ، درستِه میدانم ؛ من نافهمم اما چیزهای خوب زیادی را میدانم .
- همین الآن بخند تا مزۀ مَلس نگینِ آفرینش بودن رو بچشی .

من از غرور سرشارم ؛
من از غرور سرشارم و تو نمیدانی چه بهایی پرداخته ام ، تنها برای وجود یک حس، حسی که در این زمان بالغ شد ، خود خواه شد ، خود بین شد .
نه کلامی از مهر ، نه دردی ، نه صدای حتی یک آخ !
گریه نکن ، گریه ات شیشه غرور را ترک دار میکند ،
به ترحم ، به بخشش حتی فکر هم نکن ، غرور دلخور میشود ... !
من وتنهایی اِنهدام آمیز و وجود یک حس
وَ نقض هر آنچه در وجودم ، وجود دارد
- اجازۀ رشد اش را دادم،
- غذا به او دادم ،
او قوت گرفت .
برنا و قوی، و من ناتوان از قدر ت او .
من با غرورم انسانیتم رو باختم .
* به نام خدا *
© دل خوش سیری چند ؟
حوصلۀ نوشتن نیست ؛ به خودم، به تو ، حق میدم ؛ چون میدونم تورم شامل حال انسانیت هم شده
ای بابا ، تو بازار مکارۀ این زمونه ، انسانیت شده جنس قابل خرید و فروش.
_ جزئی فروشی هم ممنوع !
تو پاسگاه پلیس و ایست بازرسی ها حرف قاچاق مواد مخدر به کشورِ و هیچکس نمیدونه و نمی فهمه ، انسان و انسانیت رو دارن قاچاقی میبرن از وطنمون، به کجا !؟ ناکجاآباد .
حالا دکان دارا تو انباراشون کارتون ،کارتون انسانیت انبار میکنن تا به قول خودشون به وقتش ،با سود بفروشن .
_ ای دل غافل ، نصف انسانیت رو که بردن ، نصف دیگه اش هم تو انبارا با درای قل و زنجیر شده زندونی شدن / دنیا بدون انسانیت عجب شلوغ بازاری میشه /.
آهای تویی که میخوای با سود انسانیت بفروشی ، یه نصیحتت میکنم :
اون زمان ،اونایی که از زندگیشون راضی اند و به قولی زندگیشون حالی به حولیه، میگن ؛ انسانیت و کشکِ . اونی هم که در به در دنبال انسانیتِ ، دیگه چیزی براش نمونده که بخواد انسانیت بخره .
تمام
پنج شنبه ، جمعه .... گذشت ، چه زود گذشت .... چقدر زنده بودم ؟؟؟؟؟!
این قلبم تو همۀ این مدّت ابعادش از یک مشت فراتر نرفته ، اما انگار زندگی من اونقدر وسیع شده که خودمو توش گم کردم ، فریاد ، فریاددددددددددد ، آهای تویی که یه روزی انسان خطابت میکردن ، الآن کجایی ؟
· کمک کن ، کمک کن گمشدم ، شاید تو پیدام کردی !
ضجه ، گریه ، فغااااااااااان ، میشنوی : نه بزار به کارم برسم ، دیگه وقت شنیدن این طور اصوات رو ندارم ، اذانِ، میشنوی ؛ دارن اذون میگن ، ای بابا بزار به کارم برسم ، چقدر گیر میدی ... الآن با یه فرشته قرار دارم باشه واسه بعد ( ابلیس ) .
قلبت رو دزدیده ... قلبت رو دزدیده ... اما دارم میبینم نوری رو که وسعتش از یک بند انگشت بیشتر تجاوز نمیکنه ... این یعنی اونقدرها هم از هم دور نیستیم ( خدا ) .
توضیح ؛ به خاطر کامنت بعضی از دوستان :
تو این دنیا ، با شرایط و فرهنگی که ما داریم زندگی میکنیم ، مسلماً چیزی به عنوان نماد خوبی مطلق و بدی مطلق نمیتونیم در نظر بگیریم ، پس تلفیق سپیدی و سیاهی باعث درک ضعفها و قوتها میشه ... دیگه خود دانید ... یا حق .

