شما بگین مرجان درهای قلبمشو بسته !
،
میگم : به خاطر چیزی که از جنس این زمین خاکی نیست ،
من خودم رو توصیف نمیکنم حقیقت زندگی تو این زمونه رو توصیف میکنم ،
چه امیدوار کننده و چه ناامید کننده حقیقت مثلِ یه فیله .
من هیچ وقت اون طور که صلاح میگه باش، زندگی نمیکنم ،
طوری زندگی میکنم که خودِ خودِ خودم باشم.
میدونی زندگی واسه من مثل چیه ؟
مثل ماشین بازی کردن تو شهر بازی،
وقتی با ماشینی تصادف کنی با یه خندۀ بچه گونه ازش دور میشی ، این یعنی زندگی .
واقعیت ها برای من مهم نیستن ،
مهم تر از اونا آرمانهام هستن ، اعتقاداتم،
درسته همیشه گفتم وقتی حرف از دوست داشتن میزنم یعنی همۀ دنیارو با تمام خوبی و بدیش دوست دارم امّا استثنائی هم وجود داره ،
استثناء یعنی خصوصی ؛
خصوصی یعنی
عطری که از محبوبۀ شب به مشامم میرسه ،
یعنی عشق ، یعنی قلبم ،
احساسم ،
غرورم ،
یعنی حرفایی که بین دو تا دوست رد
و بدل میشه ،
خصوصی برای من محاورات نیست ،
خصوصی یعنی
صدای شکستن شیشۀ قلبم رو کسی نشنوه ،
یعنی اشک مهتاب رو ببینی امّا دم نزنی ... .
اینا اعتقادات من هستن ، اونقدر برام ارزش دارن
که زندگی تو این دنیا در مقابلشون برام ذره ای ارزش نداره .
مهم نیست ِبهِم چی میگن ،
به قول یه دوست : بزار بگن ، بگن این همون درختی بود که فقط و فقط شکوفه های تیغ میداد ،
من هیچ نیستم ! اما من خودم هستم ، مرجان .
از حقیقت های قشنگ انسان بودن هم میگم ( چشمک ).
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند،
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفرِ افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مُرده است .
حمید مصدق
یاد گرفتم خودِ انسانیت را دوست بدارم .
یاد گرفتم ،اوناش های خوب را یاد بدهم .
یاد گرفتم خوبیها را تحسین کنم .
یاد گرفتم به لبخند ، لبخند بزنم .
یاد گرفتم ... .
کاش یاد میگرفتم ، انسان نما نباشم .
کاش یاد میگرفتم انسان باشم .
کاش قدر روح دمیده در وجودم را
می دانستم .
از زندگی امروزم میگم ، نه دیروز ، نه فردا !
از افکار انسان امروزی میگم ، از دلهره های امروز یا حتّی از اون قلب سنگی ... .
بشر از ازل تا به ابد خطاکار بوده و هست ؛
پس چرا باید دلهرۀ آدمهایی رو داشته باشم که نمی شناسمشون ،
چرا با تمام قلب سنگیم ؛ نگاه مهربون و معصوم یه بچّه تمام وجودم رو تسخیر میکنه ،
چرا صدای برخورد عصای یه پیرمرد با زمین ، پاهام رو سست میکنه ،
چرا از یه نگاه هرزه میترسم در حالی که میدونم ،می تونم به نگاهش ،نگاه کنم .
این منم ؛ همون آدمی که همه از تلخی و دل سنگیش یاد میکنن ،
اگه دلم از سنگِ ، اگه روحم سیاهِ ، پس چرا وجودم پرِ از دلهرۀ آدمای ناشناس
حتّی نگران چشمای اون نگاه هرزه هستم ... .
شاید هنوز ذره ای از انسانیت تو وجودم باقی مونده .
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا -آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و پيوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي....دگر كافيست

