تبليغاتX
Onashe.zamini

 

شما بگین مرجان درهای قلبمشو بسته !،

 میگم : به خاطر چیزی که از جنس این زمین خاکی نیست ،

 

من خودم رو توصیف نمیکنم حقیقت زندگی تو این زمونه رو توصیف میکنم ،

چه امیدوار کننده و چه ناامید کننده حقیقت مثلِ یه فیله .

 

من هیچ وقت اون طور که صلاح میگه باش، زندگی نمیکنم ،

طوری زندگی میکنم که خودِ خودِ خودم باشم. 

 

میدونی زندگی واسه من مثل چیه ؟

مثل ماشین بازی کردن تو شهر بازی،

وقتی با ماشینی تصادف کنی با یه خندۀ بچه گونه ازش دور میشی ، این یعنی زندگی .

 

واقعیت ها برای من مهم نیستن ،

مهم تر از اونا آرمانهام هستن ، اعتقاداتم،

 

درسته همیشه گفتم وقتی حرف از دوست داشتن میزنم یعنی همۀ دنیارو با تمام خوبی و بدیش دوست دارم امّا استثنائی هم وجود داره ،

 

 استثناء یعنی خصوصی ؛

 

 خصوصی یعنی

 عطری که از محبوبۀ شب به مشامم میرسه ،

 

یعنی عشق ، یعنی قلبم ،

 احساسم ،

غرورم ،

 یعنی حرفایی که بین دو تا دوست رد

و بدل میشه ،

  خصوصی برای من محاورات نیست ،

  خصوصی یعنی

صدای شکستن شیشۀ قلبم رو کسی نشنوه ،

 

یعنی اشک مهتاب رو ببینی امّا دم نزنی ... .

 

  اینا اعتقادات من هستن ، اونقدر برام ارزش دارن

که زندگی تو این دنیا در مقابلشون برام ذره ای ارزش نداره .

 

مهم نیست ِبهِم چی میگن ،

به قول یه دوست : بزار بگن ، بگن این همون درختی بود که فقط و فقط شکوفه های تیغ میداد ،

من هیچ نیستم ! اما من خودم هستم ، مرجان .


 

 از حقیقت های قشنگ انسان بودن هم میگم ( چشمک ).


 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

                       هفت رنگش میشود هفتاد رنگ 

 

نوشته شده توسط مرجان دریایی در شنبه 31 تیر1385 ساعت 2:40 | لینک ثابت |

Nejatدر تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو

انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند،

گفتي

اميدهاست

در نا اميد بودن من

اما

اين لاله هاي سرخ

گل نيست

خون رسته ز خاك است

باور كن اعتماد

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را

خشم و تنفرِ افزون

از ياد برده است
باورنمي كني ؟؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مُرده است .

حمید مصدق

نوشته شده توسط مرجان دریایی در سه شنبه 27 تیر1385 ساعت 2:48 | لینک ثابت |

                                     P0steh                     

 

 

یاد گرفتم خودِ انسانیت را دوست بدارم .

یاد گرفتم ،اوناش های خوب را یاد بدهم .

یاد گرفتم خوبیها را تحسین کنم .

یاد گرفتم به لبخند ، لبخند بزنم .

 

 

یاد گرفتم ... .

 

 

 

کاش یاد میگرفتم ، انسان نما نباشم .

کاش یاد میگرفتم انسان باشم .

کاش قدر روح دمیده در وجودم را

می دانستم .

نوشته شده توسط مرجان دریایی در دوشنبه 26 تیر1385 ساعت 2:0 | لینک ثابت |
ghalb ya ehsas

از زندگی امروزم میگم ، نه دیروز ، نه فردا !

از افکار انسان امروزی میگم ، از دلهره های امروز یا حتّی از اون قلب سنگی ... .

بشر از ازل تا به ابد خطاکار بوده و هست ؛

پس چرا باید دلهرۀ آدمهایی رو داشته باشم که نمی شناسمشون ،

چرا با تمام قلب سنگیم ؛ نگاه مهربون و معصوم یه بچّه تمام وجودم رو تسخیر میکنه ،

چرا صدای برخورد عصای یه پیرمرد با زمین ، پاهام رو سست میکنه ،

چرا از یه نگاه هرزه میترسم در حالی که میدونم ،می تونم به نگاهش ،نگاه کنم .

این منم ؛ همون آدمی که همه از تلخی و دل سنگیش یاد میکنن ،

اگه دلم از سنگِ ، اگه روحم سیاهِ ، پس چرا وجودم پرِ از دلهرۀ آدمای ناشناس

حتّی نگران چشمای اون نگاه هرزه هستم ... .

شاید هنوز ذره ای از انسانیت تو وجودم باقی مونده .

نوشته شده توسط مرجان دریایی در یکشنبه 25 تیر1385 ساعت 1:16 | لینک ثابت |

خون 

 دلم براي كسي تنگ است
        كه تا شمال ترين شمال
              و در جنوب ترين جنوب
                     هميشه در همه جا -آه با كه بتوان گفت
                     كه بود با من و پيوسته نيز بي من بود
                     و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
             كسي كه بي من ماند
      كسي كه با من نيست
كسي....دگر كافيست

نوشته شده توسط مرجان دریایی در شنبه 24 تیر1385 ساعت 3:50 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar